X
تبلیغات
واگویه ها


واگویه ها

آنچه درونیات یک انسان را بر آن می دارد تا قلم بساید ...

 

 

دقيقا در اوج زماني که مطمئني از خودتو و زندگيت چي مي خواي ، يهو تمام شالوده ي فکرت نابود مي شه و با همه ي وجودت درک مي کني که نمي دوني اون خواسته ات واقعا چي هست ...

و اين زمينت مي زنه ! ...

تحمل اون لحظه اصلا آسون نيست ... لحظه اي که لجت مي گيره از اختياري که خدا بهت داده ... آره ... لحظه اي که به جبر يه الاغ حسوديت مي شه ... يا حتي يه سنگ ...

بعد مي زنه به سرت و فکر مي کني عاملش تنهاييه ... راه مي افتي تو کوچه و خيابون ، اين مکتب و اون مکتب ، قاطي شماره ها و اس ام اسا دنبال همدل ... صميميت ... دنبال کسي که تنهايياتو پر کنه تا لااقل به کمکش خودتو گول بزني و به ياد قرض و قوله ات به خودت و اختيارتو و تواناييات نيوفتي ...

ده آخه خنگ خدا ... کدوم بي مروتي حتي اينجوري تا مي کنه با اشرف اشرفاي روي زمين؟! ...

برو بابا خدا روزيتو تو يه جهنم دره ي ديگه بده ... اشرفيتم بخوره تو سرم !!!!! ...

اخ لجم مي گيره ... لجم مي گيره ... خدا جون به کي مي گي اشرف؟ ... به من؟ ... مني که تو دوره اي هستم که حتي اسم اشرف از مد افتاده؟ ... باهاش شعر مي سازن که اشرف خانم فلان کرد؟ ...

بابا دست مريزاد ... يعني واقعا برا آفريدن من به خودت آفرين گفتي؟ ...

امم ... يعني دارم کفر مي گم؟ ... يعني دارم نا شکري مي کنم؟ ...

ده آخه خدا جون ... توقعم بالاس و با همتي که دارم يه نخود هم نمي تونم از رو زمين بردارم ... اونوقت مي خواي آدم بسازم از خودم؟ ...

مي دوني چيه اصلا؟! ... به اين شيطونت بگو اين نيلو آدم بشو نيست ... هر چي دلش مي خواد بياد دم گوشم وز وز کنه ... آخه تازه با مگسا ميونم خوب شده !!! ...    

تازشم خبر نداري خدا جون ... جامعه گرگه ... ناموسو مي دزده !!! ... منم که ناموس ... آخ آخ ... از خونه که جم مي خورم انگار خيانت کردم به آرامش دل خونواده ...

آخه چي بگم؟ ...

خب دلم گرفته ... چرا هيچي نمي گييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ... نذار فکر کنم کرم !

ده آخه يه کاري کن ... بزن تو سرم ... دستمو بگير ... اينجا خيلي تاريکه !!! ...

اه ... کاش وقتايي که اينجوري هنگ  مي کنم اين عقربه ها مي ايستادن ...  لعنت به اين عقربه ها که قوي ترين هم باشي نمي توني نگهشون داري ... اي واي ...  نمازم داره قضا مي شه ... مغربو قضا بخونم يا نه؟ ... باز هم يه نمي دونم ديگه ... ببينم!  امشب کسي از من نادون تر هم پيدا مي شه ؟!!!

نمي دونم ... هيچي نمي دونم ... من امشب نادانترين آدم اين زمينم !! ...

...

مي دوني چيه؟ ... اصلا غلط کردم ... اصلا بي جا کردم ... کلافه بودم يه چي گفتم ... به دل نگير ... به خداييه خودت به دل نگير ... به شيطون نگو بياد ...  آدم مي شم ! ...

ولي دلم خيلي پره ... از چيزايي که مي  بينم و بعضا مي شنوم ... از چيزايي که مي خوامو نمي کنم و نمي خوامو مي کنم ... از بي همتي کلافه ام ... داغون مي شم وقتي مي بينم جايي که هستم اونجايي نيست که مي خواستم باشم ... اينوقتاس که هي شک مي کنم به مدل خواستنم ... به چيزي که از "خواستن" فهميدم تا الان ... به صرف فعل "خواستن" ... بعد دلم هورري مي ريزه پايين به خاطر خواسته هاي الان و چگونگي رسيدن هاي فردا ...

با کلاس که مي شيم اسمشو مي ذاريم "بي فردايي" ... قربونت! من کلاس اولم ... از هويت اين داستان ، ترسش برام خيلي پررنگتر از اسمو رسمشه ... قبلا گفته ام ... من از ترسيدن مي ترسم ...

... جالب شد ... اومدم بنويسم "ترسيدن" ، به جاي "ت" زدم "نون" و نوشتم "نرسيدن"  ... من از نرسيدن مي ترسم ... خداييش بخوام از حاشيه بکشم تو جاده ، پر بي راه نيست ... من واقعا ازش مي ترسم ... اشتباهه ، قبول ... ولي آخه واسه ترسيدن فقط غول دوسر لازم نيست ... يه جمله حتي کافيه که بريزدت به هم ... نمي دونم ... شايد اين از ضعف منه ... اما هرچي هست هميشه به فال نيک گرفتمش ... اشتباه نشه ... ترسو نه ... اين به هم ريختگيو ... (تازه شدم مثل اتاقم!)

گاهي دلم مي خواد بزنم زير همه چيو برم تو يه ده ، قاطي هرچي بي سواده تا لااقل يکم سواد ياد بگيرم ... بعد يادم به امثال دکتر

(مربي) مي افته که بيچاره ها چقدر تلاش کردن من تو سن خودم باشم و منصرف مي شم ...

گاهي مي رم ليوان مي خرم و مي شکونم ... گاهي مي رم بالاي کوه داد مي زنم ... گاهي هم که دز خوليدگيم مي زنه بالا ، مي رم يه شيطنتي مي کنم و يه بلايي سر خودم مي آرم ... گاهي هم که ديگه حسابي از رو مي رم ، مي شينم و به حال خودم زار زار گريه مي کنم ...

اين موقع ها به خودم مي گم :    آخه آدم ! مردم لااقل عزيزي از دست مي دن ، عشقشون ناک اوت مي شه ،‌ فکرو و شخصيتشون سانسور مي شه ، مشکلات مالي يا بالاخره دردي دارن که وضعشون اين شکلي مي شه ... يا حتي بعضي مرض بي دردي بهشون فشار مي آره ... تو ديگه چته آخه؟ ...

باز هم نمي دونم ...

اما يه چيزو مي دونم ... اين بي همتيه داره فشار مي آره ... بايد يه فکري واسش کنم ...

اصلا همش تقصيره ... تقصيره ... ... ...

هوم ... !

نمي دونم !!! ...

 

نيلوفر

26 خرداد 90 (يه روز مونده به امتحان استاتيک ، ساعت 11 شب تا 1 بامداد) ... راستي ،  فهميدي فردا از الان شروع شده ؟!!! ...

 

 

 

نوشته شده در 90/03/31ساعت 5 PM توسط نیلوفر| |

 آنان براي ايمانشان جنگيدند ... و وطن ناميست نه فقط شايسته ي ايران ...

دو وطن با هم سر جنگ دارند ...

فرزند يک زن و مرد در لباس سرباز وطن کشته مي شود و قاتلش چيزي نيست جز هيزمي نفرين شده در جهنم ...

فرزند يک زن و مرد در لباس سرباز وطن کشته مي شود و قاتلش چيزي نيست جز هيزمي نفرين شده در جهنم ... 

تنها تفاوت اين دو جمله در نام و نشان ذکر نشده ي وطن است ، نه حتي سرباز يا مادر و پدرش ... و نقطه ي اشتراک اين دو جمله ، جهنمي بودن دو سرباز در عين بهشتي بودنشان است ...

فهم اين تضاد آسان نيست ... لااقل براي مني که بهشتم  نه شهادت براي وطن و جهنمم نه گناه در حق وطن است ...

اگر بهشت از آن کسانيست که در راه ايمان و اعتقادشان جان داده اند ،‌ مردم مژده باد ما را که همه بهشتي هستيم ... چون حقيقتي است که احدي آن نمي کند که نخواهد و زور را نمي پذيرم ... چون انسان آنقدر از اشرفيت مي فهمد که بداند اشرف مخلوقات بودن و خواستن يعني چه قدرتي ... پس اگر خواست و اعتقادش کشتن است و مي کشد ، انتهاي مسيرش جز بهشت نيست و اگر ظلم مي کند و مفهوم ظالم را مي پذيرد ،‌ باز هم بهشتي است ...

براين تعريف ،‌ مرگ اعتقادي ،  سرانجامي جز بهشت ندارد ...

و اگر جهنم از آن کسانيست که ترسيدند و پا پس کشيدند ،‌ مردم مژده باد ما را به جهنمي سوزان ... چون حقيقتي است که داستان ترس ، تکرار نداشته هاي آدمي و نيست شدن داشته هايش است ... تکرار اين گردش داشتن و نداشتن ...

و بر اين تعريف ،‌ هضم در زندگي ، ‌سرانجامي جز جهنم ندارد ....

و هر تعريف بهشتي ديگر و جهنمي ديگر براي من و شما ...

اما واقعا جهنم و بهشت کجا هستند؟ ... يعني من از جهنم مي ترسم يا آتش آن ؟ ... و بهشت را دوست دارم يا ميوه هاي آن را ؟ ...

سوال کوچکي نيست ...

...

از اين گونه نوشتن قلبم مي لرزه و گاهي با تمام وجودم مي ترسم ... و معمولا مثل الان ، قلمم وسط راه مي ايسته و جم نمي خوره تا اتفاقي جديد با پاسخ ها و در عين حال سوال هاي جديدش ،‌اين قلم را دوباره به حرکت در بياره ...

واي خداي من ... چقدر سوال دارم ... چقدر نمي فهمم ...

...

اين نوشته خيلي ادامه داره ... خيلي نا پخته است ... دارم مي سازمش ...


نيلوفر

28 ارديبهشت 90

نوشته شده در 90/02/28ساعت 8 PM توسط نیلوفر| |

واگویه ام نمی یاد !!!!

یکی به دادم برسه

نوشته شده در 90/01/08ساعت 0 AM توسط نیلوفر| |

- احساس قد بلندي مي کنم ...

- نه جانم ،‌سقف کوتاس ...

نوشته شده در 89/12/03ساعت 7 PM توسط نیلوفر| |


:قالبساز: :بهاربیست: